شوکـــــــــــا
ادبي
دارم تاب می خورم روی موج FM . . آهنگ" تورا حس می کنم هر صبح" از موج های تنم بلند می شود آفتاب بالا نیامده در حال غروب است . . . امان از دست این نان خشکی وقت نشناس! امان از دست این رادیوی قدیمی و اخبار وحشتکناکش! امان از دست این توپ های پلاستیکی! امان از دست این اعصاب شیشه ای و این دیوانگی بی هنگام . . در این صبح بی طلوع در این پیاده روی همیشه خیس زیر آسمان همیشه تاریک . . . . دستهایش را زیر چانه اش زده بودو در دورها غرق شده بود. آخر چرا او . . .؟ این سؤال را از صبح صد بار از خودش پرسیده بود. پشه ای وز وز کنان در افق دیده هایش قرار گرفت. روی پشه تمرکز کرد و با یک حرکت پشه را در مشتش گرفت. قلقلک پرهای پشه را روی پوستش احساس کرد. مشتش را باز کرد و لنگ لنگ زنان روی میز افتاد ، ایستاد بالهایش را تکان داد و با خودش گفت: چرا من . . .؟ این سؤال را از صبح صدبار از خودش پرسیده بود . . . بلند شد از توی کمد جعبه ی جادویی اش را برداشت، با دو انگشت تکه ای کوچک از توی جعبه برداشت و روی لامه گذاشت،درجه ی میکروسکپ را تنظیم کرد: " دستهایش را زیر چانه اش زده بود و در دورها غرق شده بود: آخر چرا من؟ . . . این سؤال را تا به حال چند بار از خودش پرسیده . . .اما جوابی پیدانمیکرد، باران می بارید واو تنهای تنها بود اما قاب عکس روی دیوار می گفت : هیچ وقت تنهایت نخواهم گذاشت، حالا او پشت پنجره ای دیگر دستش را به دستان دیگری سپرده بود و می گفت: هیچ وقت تنهایت نخواهم گذاشت . . . باران می بارید او تنهای تنها شده بود . . ." قطرات باران دید عدسی را کم کرده بودند، چشمانش خسته شده بود از پس فاصله های دور و نزدیک عبور کرد ، چشمانش را به پنجره ی اتاقش دوخت: باران می بارید . . . یادت می آید صبح بود، نه غروب نمی دانم هوا بوی رفتن می داد و جاده ها سفر را زمزمه می کردند تو آنجا بودی با چمدانی پر از خاطره و بقچه ای از نان و مهربانی من ، اما حواسم به پریان بازیگوشی بود که امتداد جاده می رقصیدند و بعد ذره ذره در غبار جاده محو شدم بی آنکه تو را . . . آغاز می شود می چکم در دامن شب چه خاموش، آتش ، زیر آواز عاشقانه ام! چه روشن ، شب و چه تنها این چشمان هذیان آلودم! شیطان از گونه های نیازم گر می گیرد می خزم لابلای ستاره های هنوز منتظر دست خدا چه پیداست! چه بالا می روم چه سبک چه پر از نور چقدر تب ، فاصله می گیرد چقدر آواز از گوشوار ستاره ها چکه چکه می بارد! چقدر دوستت دارم! چقدر پرواز ! چه دلپذیر این به تو دل دادن . . . .! هم آواز اسیر من بدرود سخت ریشه ها را از دامن خاک آهسته بخوان! نرم نرمک آوایی در گوش جهان خواهد پیچید که سرگشتگی هزار ها سال دلداگی من است با آسمان ها آبی ها . . هم آواز اسیر من . . . . از همان هنگام که روزنه ی سیاهچاله ی بین النهرین به تار عنکبوت باستانی کفر تنیده شد و من صبح برنخاستنم ، طعمه شدم . . . راز تو را می دانستم از همان هنگام که در معبد واره هایی سرخ و سپید سنگ می شدم و در سکوت ابدی بتها آواز می خواندم . راز تو را می دانستم راز تو به نام تمام لحظه های انفجار در جنگهای جهانی مهر شده ست راز تو به نام تمام معصومیتهای مدفون زیر خاک جهالت آغشته است راز تو راز هزاران هزار سال تنهایی ست راز میلیونها تولد و مرگ میلیونها سال صدای آب ریزش تگرگ و ترانه سرایی باران، راز تو راز هزاران انقراض نسل هزاران گل شکل نگرفته و هزاران فکر پدید نیافته است راز تو راز تنهایی خداست راز انتظاری دست نیافتنی راز پیله های زربفت آفرینشی ست که زمین به دور زمان تنید راز تورا هر روز اقیانوسها موج می زنند زمین مدفون می کند و زمان در گوش بی روزن ابعاد جهان آواز می دارد . . . . . . . . راز تو . . بوی صبر می دهد تو در سلولهای ریز و درشت دربدری ام تکثیر می شوی. آه می شوم و بر سر در چوبی" کلبه ی ایوب" نقش نبودنت را حک می کنم: تو نیستی ، باران نیست و دریاها زورق تنهایی ام را هزار تکه می کنند! موج می شوم و صبر قطره قطره روح آواره ی مرا به خدا می رساند . . دستهای من . . . حس بارانی ام را به مأ وای چشمان تو دادم. . . در بی هنگام رفتن که زمین پر از عطر تو بود . . . زمان دیر هنگامیست که آرمید ه ست! سلام ای دخت نور آسمانم تو مهتاب شب تار جـــهانم سلام ای مونس پیغمبر عشق شود تقدیم تو چشم تر عشق سلام ای فاطمه نور دو عالم تو مهمان جــهان درد و ماتم! سلام ای عطر خوب آسمانی ببار امشب براین تن های فانی تو مرهم باش بر زخم کبودم تو یی زخم کــبود تار و پودم شکست از داغ تو پهلوی عالم سیه گشت از خجالت روی عالم پراز خون گشته امشب سینه ی من ز داغت یاس خوشــــبو ، داغ بر تن! نگو از مردم نامــــــــرد آن روز که دل می سوزد از سوز تو هر روز نگو از صبر جانسوز علی ، باز نگو ،شرمنده از روز علی ، باز بگو، تامن بیفتم زیر پایــــت مداوا کن دلم را ، با دوایـــت. . . حرف تازه ای نبود میان تو و نسیم . آغاز ، یک نهایت بود یک اوج! من از سایه ها می آمدم نسیم اما پیغام رسان آفتابی که بود ؟ در آن هنگامه ی پرواز که تو زمزمه وار رفتن بودی من و همه ی من های تنها مانده با عطرت زمزمه ی بی هنگامی قاصدکی را شنیدیم که نرم نرمک خبر آمدن آغازی تازه را می داد . . . آغاز گلی که با زمستان رفت ودر بهار جوانه زد شکوفه ای نورس که عطر همه ی سیب های سرخ جهان را در خود داشت . . .
| www . night Skin . ir |

